![]() |
![]() |
|
| شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم مارابه سخت جانی خود این گمان نبود |
|
انسان تنها نشسته بود ............................ همه ی ما دلتنگی را حس کرده ایم،لحظاتی که هیچ کدام از داشته هایمان نتوانسته
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 1:17 توسط فقیر |
|
|
این عکسی است که فضاپیمای وویجر از زمین گرفته است. عکسی که زمین را در فضای بیکران نشان می دهد. کارل ساگان فضانورد آمریکایی کتابی با همین عنوان نوشته است. در قسمتی از این کتاب می خوانیم:
![]() دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند. برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده اند٬ تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار٬ مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬ تمامی «ابرستاره ها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیسته اند٬ در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است. زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و فاتحانه٬ بیاندیشید. این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند. تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم٬ به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود. سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست. در این تیرگی و عظمت بی پایان٬ هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمیشود. زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست٬ حداقل در آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات٬ بله٬ استقرار٬ هنوز نه. خوشتان بیاید یا نه٬ زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم. گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این٬ غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد. برای من٬ این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر٬ و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ٬ تنها خانه ای که تاکنون شناخته ایم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 2:53 توسط فقیر |
|
|
خواستم خشت خم گیرم ومی از لب جام
چرخ دوری زد و خشت بر ایوان زد!
میدونی حال سگی یعنی چی؟
.. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 23:58 توسط فقیر |
|
|
عاشقان سرشکسته گذشتند شرمسار ترانه های بی هنگام خویش وکوچه ها بی زمزمه ماندو صدای پا.
شکسته گذشتند، خسته براسبان تشریح، ولته های بی رنگ غروری نگون سار برنیزه هایشان. تورا چه سود فخر به فلک برفروختن هنگامی که هر غبار راه لعنت شده نفرینت میکند. توراچه سود از باغ و درخت که با یاس ها به داس سخن گفته ای، آن جا که قدم برنهاده باشی گیاه ازرستن تن میزند چرا که تو تقوای خاک و آب را هرگز باور نداشتی. فغان!که سرگذشت ما سرود بی اعتقاد سربازان تو بود که از فتح قلعه ی روسبیان باز می آمدند. باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد، که مادران سیاه پوش داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند!
(ا.بامداد...شاملو) |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 8:31 توسط فقیر |
|
|
هر چه آن خسرو کند
شیرین بود! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 1:11 توسط فقیر |
|
|
آندم که مرا می زده در خاک سپارید تا در سفر دوزخ ازین باده بنوشم بر خاک من از سایه ی انگور بکارید آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات هرقدرکه درخاک ننوشیدم ازین باده ی صافی بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی جزساغرو میخانه و ساقی نشناسم بر پایه ی پیمانه و شادیست اساسم گر همچو همای از عطش عشق بسوزم از آتش دوزخ نهراسم نهراسم
ملاقات با دوزخیان گروه مستان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 16:27 توسط فقیر |
|
|
خمره ای پیمانه ای قلندری روز بی مستی
روا مدار اینگونه شبی!
... |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 9:37 توسط فقیر |
|
|
قدیما یه سرزمینی بود آباد و سرسبز.ساکنانش در خوشی و آبادانی وناز نعمت زندگی میکردن همه ی مردم آزاد بودن هر کسی کار و وظیفشو با همه امکانات مقتضی زمانشون به خوبی انجام میداد.تا روزگاری چرخ بعضی ها برگشت و عده ای بی سر و پا حکومت رو به دست گرفتن،این عده همه چیو برا خودشون میخواستن و خودشونو قیم و همه کار مملکت میدونستن.القصه تا تونستن ملتو چزوندن و هر کاری که تونستن سر ملت آوردن، فکرشو که میکردی دیگه بلایی نمونده بود که نازل کنن.حاکم وقت که دیگه خسته شده بود از سکوت ملت یه روز دستور داد جایی که محل گذر مردم بود یه ایست بازرسی بذارن و هر کی که ازونجا رد میشدو بگیرنو بک....!حاکم میخواست یه نفر پیدا بشه و اعتراض کنه!چون عابرین زیاد بودن و مامورین تعداشون کم بود کم کم جمعیت زیادی تو صفها منتظر بودن،مردم نه جرات اعتراض داشتن نه این وضعیت تغییر میکرد زندگیشون تو صفها مختل شده بود!روزی یه نفر داد و بی داد راه انداخت و شروع کرد به اعتراض! قضیه به حاکم گزارش داده شد که فدایت شویم یه نفر بر ضد شما قصد قیام داره! حاکم خوشحال شد که بالاخره کسی حرفی زد !دسور داد اونو پیش حاکم آوردن و حاکم دلیل اعتراضشو پرسید و گفت چرا علیه من قیام کردی!؟ مرد معترض گفت فدایت شوم من خر کی باشم که علیه شما کاری کنم! بنده فقط میخواستم به شما عرض کنم که اگه براتون امکان داره تعداد ماموراتونو زیاد کنید تا کار مردمو زود راه بندازن!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 11:48 توسط فقیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
پرنده پنج خصلت داشت
نخستین اوج در پرواز سپس پرواز بی همراه سه دیگربه منقارش هدف گیردفراز کهکشانرا چهارم رنگ بی رنگی ودرپایان نوایش همچنان نجوا |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|